تنهای تنها
ساعت ٩:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢٢  

 

ذکر این نوشته و سایر نوشته ها بدون درج نام منبع (این وبلاگ و صاحبش ممنوع می باشد)

.

.

.

 

.

.

کلافه بود !

حسابی هم کلافه بود ، چن وقتی می شد که از زمین و زمان

شاکی بود !

دیگه محیط کارش رو هم دوست نداشت ، براش خیلی روزمره

شده بود ، صب که می خواس از خونه بره شرکت فک می کرد

می خواد از زندون و با پای خودش بره  بیگاری کشیدن زیر دست

چن نفر مفت خور (عین زندونیای آشویتس تو فیلمهای آلمان

هیتلری !) ، با همه  جر و بحث می کرد حتی نزدیکترین

دوستاش تو شرکت !

تموم اون بچه هایی که تا دیروز اکثر لحظه هاشو با اونا بود براش

جذابیت قدیم رو نداشتن .

ساکت شده بود و منزوی ، تو خونه ام همینطور ، با هیچکی

حرف نمیزد مگه مواقع لازم !

از عاشقی هم دیگه بدش می اومد .

خلاصه چن وقتی می شد که تنهای تنها شده بود !

امروز هم یکی دیگه از اون روزای سگی بود ، صبح مرگش می

اومد که بیاد شرکت ، تو شرکتم که...

همه حتی رئیس شرکت حواسشون به اون بود و اون حواسش

به هیچکی نبود .

هر کاری کرد دید امروز نمی تونه یه جا بند شه ، زد از شرکت

بیرون .

تصمیم گرفت قدم بزنه تا یکم حال و هواش عوض شه ، یه

ساعتی رو قدم زد ، تصمیم گرفت تاکسی سوار شه بره خونه ،

بعد چن دقیقه یه ماشین خالی نیگه داشت :

_ میدون . . . ؟؟!!

_ بفرمایین !

سوار شد .

راننده پسرکی سبزه بود با ریشی کم پشت . صدای ضعیف یه

آهنگ ماریا کری هم از پخش ماشینش به گوش می رسید .

سیصد متر مونده به میدون پسرک گفت : اگه می شه من تا

خود میدون نرم چون ترافیکه و  منم یکم عجله دارم ! ناراحت

نمی شین اینجا پیاده شین ؟!

با شنیدن این حرف عصبانی شد ، برگشت و به راننده گفت :

شما که گفتی تا میدون میرم ،خوب همون اول سوار نمی

کردی !

 که یه دفه پسرک در حالی که داشت جلو (میدون) رو نیگا می

کرد گفت :

باشه مشکل نداره می برمتون میدون خلوت شد ! و پاشو رو گاز

گذاشت.

 اونم با دیدن میدون خلوت هیچی نگفت و از پنجره بیرون رو نیگا

کرد .

_ همین جا خوبه یا جلوتر پیاده می شین ؟!

_ نه مرسی همین جا خوبه .(در حالی که پیاده می شد

اسکناسی به راننده داد.)

_ ممنونم من همینطوری سوار می کنم ، از کسی پول نمی

گیرم  . . .

.

.

.

سرشو انداخته بود پایین و از توی یکی از پس کوچه ها قدم زنان

به سمت خونه می رفت ،اخماش تو هم بود دلش می خواست

گریه کنه اما نمی تونس !

انگار یه نفر  بهش می گفت : یعنی واقعن . . . !؟

و اونم مدام با اون صدا اینو با خودش زمزمه می کرد . . .

 

 

 


کلمات کلیدی:
مجازینامه در 2 سکانس !!!
ساعت ٩:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۸  

 

  

هرگونه استفاده از این مطلب بدون اجازه صاحب آن (بنیامین قهرمان) و بدون ذکر منبع آن (وبلاگ شخصی بنده ) به هر نحوی ممنوع است ! این اثر و سایر آثاری که در این وبلاگ آمده و می آید دارای شماره ثبت جهت چاپ می باشد !

با تشکر از همه ی عزیزان

 

      تقدیم به تمامی اهالی چت روم ، وبلاگ نویسها و . . .

مجازینامه در 2 سکانس :

سکانس 1 : تویی  و  من ! یه دنیای مجازیه !

یکی شدیم و باهمیم !   آدم به اینهم راضیه !

روبرو با هم نشدیم  !   بی خبر از تصویر هم !

هرچی که هست دوست همیم ! اگه زیاد اگر چه کم !

همیشه بوسم می کنی از توی قاب مانیتور

گرمیشو خوب حس می کنم اما نمی دونم چطور !؟

خشک نمی شن گلایی که به همدیگه هدیه می دیم !

بدون ما هم می مونن حرفایی که به هم می گیم !

بضاعت مالی تو ! بضاعت مالی من !

جایی نداره توی این مجازی یکی شدن !

پل می زنه دستای من به دستت از صفحه کلید !

چه ساده می شه خواستنو از توی این شکلکا دید !

 

((مجازی  آرامش    من         به قلب  واقعی من  ))  

 ((ازین دریچه ی قشنگ !   تو این مجازی! سر بزن !))

  

                                  *    *    *

سکانس 2 حالت یک : توی اتاق آخر شب

جاری می شه روی صفحه  هر چی که مونده روی لب !

تصور تصویر تو   مثل یه عکس  مبهمه !

هرچی خیالبافی کنم  انگاری باز یه چی کمه !

گلای سرخمون هنوز  چشمو نوازش می کنن !

بوسه هامون تو شکلکا ! پیامو خواهش می کنن !

فاصله بین قلبمون   تا این مجازی تردیده !

دستامون اما خود به خود ! در گیر صفحه کلیده !

 

  ((مجازی  آرامش    من         به قلب  واقعی من  ))  

 ((ازین دریچه ی قشنگ !   تو این مجازی! سر بزن !))

 

سکانس 2 حالت دو : یه دنیای واقعیه

یکی شدیم و عشقمون نهایت سادگیه !

زل می زنیم تو چشم هم ! گم شده تنهایی ما !

بی معنیه تو عشقمون زشتی و زیبایی ما !

همیشه با بوسه و گل سر می زنیم به همدیگه

لحظه مصادف می شه با  عشقی که لبهامون می گه !

دستای من بی واسطه  تو دست تو جا می گیره

کنارت این رو به سقوط  تازه می شه پا می گیره !

 

 ((مجازی  آرامش    من        به  قلب  واقعی  من  ))  

  ((ازین دریچه ی قشنگ !   تو این مجازی! سر بزن !))

 

شنبه ٧ آذر ساعت ١٠ شب تا ٠:٣٠ دقیقه یکشنبه ٨آذر ٨٨ حین و بعد از تماشای فیلم julie & julia !!!

 

 

 


کلمات کلیدی:
مهتابی
ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٦  

نمی دونم  چه دردی داشت ، چه زخمی خورده بود ؟!

مثل شب پر از غم بود ، اما مهتابی !!!

شب بود و مهتابی !!!

صورتش ، چشماش . . . اینو به آدم می گفت .

خسته تر از خسته بود اما دیدنش ، بخصوص چهره اش ! به من

 یه آرامش عجیبی می داد !

 یادمه خوب یادمه :

 اولین باری که دیدمش ، توی یه جمع بودیم ،

شعرخوند .

 ناخودآگاه این ترانه بد !  در من زاده شد  :

خوش به حال اون عزیزی که تو عاشقش شدی !

خوش به حال سوژه ی شعری که شاعرش شدی !

کاشکی بن بست نباشه تا خود در یا برسه

کوچه ی قلب همونیکه تو عابرش شدی !

عاشق موسیقی و شعر و سینما و نقاشی و . . . بود مث

خودم ! فقط زیاد اهل تئاتر نبود شایدم چون زیاد نرفته بود !

شب بود و خیلی شکننده و نازک !

اما مهربون و پر از آرامش !

وای اولین باری که خندید ! منم بهش خندیدم !

و بعد . . .

همیشه تو جمع اولین نگاهش من بودم و اولین نگاهم اون !

شبای سرد زمستون نیمکت سرد و یخ زده ی تو پارک !

یا کوچه پس کوچه های خلوت و . . .

همه ی اینارو به اتاق گرم تنهایی خودم ترجیح می دادم !

نفهمیدم چجوری بهش رسیدم چجوری کنارش نشستم !؟

همونطور که نفهمیدم چجوری گمش کردم !؟

 حالا هم که . . . 

 

 


کلمات کلیدی: